تبليغاتX
L o V e C i T Y

مرگ شما غلط کرده فرا برسه تا روزی که من زندم خودم پیش مرگت میشم بعد از اون هم تنها آرزوم اینه که تو جاودانه باشی و من فانی


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 10:9 موضوع | لینک ثابت


مرگ من

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:
در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد:
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچون روزهاي دگر
سايه اي ز امروزها ديروزها

ديدگانم همچون دالانهاي تار
گونهايم همچون مرمر هاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد

مي رهم از خويش مي مانم ز خويش
هر چه بر جا مي ماند ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افق هاي دور پنهان مي شود

مي شتابد از پي هم بي شکيب
روزهاو هفته ها وماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره مي ماند به چشم راهها

ليک ديگر پيکر سرد مرا
مي فشارد خاک دامنگير خاک
بي تو...دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من مي پوسد آنجا زير خاک

بعدها نام مرا باران و باد
نرم مي شويد از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ



 

نوشته شده توسط S a M a N e H در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 13:15 موضوع | لینک ثابت


پری کوچک

من

پري کوچک غمگيني را

مي شناسم که در اقيانوسي مسکن دارد

و دلش را در يک ني لبک چوبين

مي نوازد آرام آرام

پري کوچک غمگيني

که شب از يک بوسه مي ميرد

و سحرگاه از يک بوسه بدنيا خواهد آمد


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 15:8 موضوع | لینک ثابت


آبهای سبز تابستان

تنها تر از يک برگ
با بار شادي ها مهجورم
در آبهاي سبز تابستان
آرام مي رانم
تا سرزمين مرگ

 

"در اضطراب دستهاي پر
آرامش دستان خالي نيست"

خاموشي ويرانه ها زيباست
اين را زني در آبها مي خواند
در آبهاي سبز تابستان
گويي که در ويرانه ها مي زيست

 

ما يکديگر را با نفسهامان
آلوده مي سازيم
آلوده ي تقواي خشبختي
ما از صداي باد مي ترسيم
ما از نفوذ سايه هاي شک
در باغهاي بوسه هامان رنگ مي بازيم
ما در تمام ميهماني هاي قصر نور
از وحشت آوار مي ترسيم

"و اکنون تو اينجايي
شايد مرا از چشمه مي گيري
شايد مرا از شاخه مي چيني
شايد مرا مثل دري بر لحظه هاي بعد مي بندي"

شايد........
ديگر نمي بينم

 


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 15:5 موضوع | لینک ثابت


چه کسي باور داشت؟

                              چه کسي باور داشت؟

روي يک برگ سفيد
                   من نوشتم قطره
                                     تو نوشتي دريا
من نوشتم من و تو
                   تو نوشتي "مـــا"
                                       نازنين يادت هست؟
چه صميمانه و ساده
                       من و تو "مـــا" شده بوديم
کاش آن روز نمي آمد
که روي يک برگ سفيد
                              من نوشتم دريا
                                            تو نوشتي قطره
قصدم اين بود که "مــــا" بنويسم ولي
                                       تو نوشتي من و تو
چه کسي باور داشت
                        فاصله ي بين من وتو
                                                قد دريا شده بود.....!!؟؟


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 ساعت 22:58 موضوع | لینک ثابت


ای کاش .........؟

نذار آوای حسرت توی دلت نقش ببنده

ای کاش وجود نداره برای عشق من فقط باید هست

هر چیزی که آرزو کنی

برای من حکم دستور داره

پس هیچ وقت چیزی آرزو نکن

چون خودت خوب میدونی تا پای جونم هم واست میسوزم

عاشقتم تا آخرش


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ساعت 11:10 موضوع | لینک ثابت


--------با تو---------

دوست داشتن و با تو ياد گرفتم

عشق و با تو شناختم

عاشق شدن و با تو ياد گرفتم

اولين عشقم تو بودي آخرين عشقم تو هستي

دوســـــــــت دارم تا آخــــــــــرش

عاشقتــــــــم تا بي نهايـــــــــت

باهات مي مونم تا هميشه

فقط يه چيز

اي کاش ..............


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 13:31 موضوع | لینک ثابت


برای عشقم


بر دو چشمان تو سوگند

در تمام ملک هستي

اولين عشقم تو بودي آخرين عشقم تو هستي

سر زدي همچون ستاره در شب تنهايي من

همچون باران بهاري تن کشيدي روزگاري

در حريم شوره زاري

در قلب سردم زد جوانه گلهاي خودروي ترانه

شيرين ترين افسانه ها پر شد زما در خانه ها قصه هاي عاشقانه

مي ماند از ما اين ترانه بر روي لبها جاودانه

در قحطي عشق و وفا از عشق ما باشد نشانه

بعد ما در اين زمانه


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 13:28 موضوع | لینک ثابت


یه روز بهت گفتم روزی که ماهیها شنا کردن و پرنده ها پرواز کردن رو فراموش کنن بدون من عشقم رو نسبت به تو فراموش کردم اما تا اون روز عاشقت میمونم


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 10:19 موضوع | لینک ثابت


ميگي پرنده رو دوست داري

ولي اونو تو قفس نگه مي داري

ميگي بارونو دوست داري

ولي هميشه با چتر ميري زير بارون

حالا من چه جوري باور کنم که منو دوست داري.....!!؟؟


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 ساعت 14:24 موضوع | لینک ثابت


تنها می رفتم...........

تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم .

دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود.

همه ستاره هايم به تاريکي رفته بود.

مشت من ساقه خشک تپش ها را مي فشرد.

لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود.

تنــــــها مي رفتـــــــــم.

 مي شنوي ؟    تنها.

من از شادابي باغ زمرد کودکي براه افتاده بودم.

آيينه ها انتظار تصويرم را مي کشيدند.

درها عبور غمناک مرا مي جستند.

و من مي رفتم

                   مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم .

ناگهان تو از بيراهه لحظه ها . ميان دو تاريکي.

 به من پيوستي.

صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت درآميخت:

     همه تپش هايم از آن تو باد .

 چهره ي به شب پيوسته !

همه تپش هايم.

     من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام

     تا در خط هاي عصياني پيکرت شعله گمشده را    بربايم.

     دستم را به سراسر شب کشيدم .

     زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد.

     خوشه فضا را فشردم.

      قطره هاي ستاره در تاريکي درونم درخشيد.

    و سر انجام...

    در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم کردم.

    ميان ما سرگرداني بيابان هاست.

     بي چراغي  شب ها .

    بستر خاکي غربت ها. فراموشي  آتش هاست.

    ميان ما ((هزار و يک شب)) جست و جو هاست.


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 11:51 موضوع | لینک ثابت


مي گفتي که دوستم داري
به تعداد قطره هاي باروني که رو صورتت مي ريزه
و من نيز دوستت دارم
بدون توجه به چتري که .....
روي سرت گرفتي....!!


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 21:2 موضوع | لینک ثابت


اي تماشاي تو يك حس لطيف
                                                  بي تو فرش ك.چه هاي باراني ست
بي تو صد نيلوفر عاشق هنوز
                                        در حصار عاشقي زنداني ست
                                                                                  قلب من تقديم چشمان تو شد


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 12:32 موضوع | لینک ثابت


من............ من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو. به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا و ديگري تو. من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري خوشبختي تو. من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري براي با تو موندن تا هميشه. دوستت دارم ........... هميشه


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 12:31 موضوع | لینک ثابت


خيلي سخته....

خيـــــــــلي سختــــــــــــه....


خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري

صبح بلند شي ببيني که ديگه دوستش نداري

خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي

بي وفا شه اوني که جونتو واسش گذاشتي

خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه

هوساش وقتي تموم شد بره و پيشت نمونه

خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه

تازه فرداي همون روز از دوست عاشقش با خبر شه

خيلي سخته توي پاييزبا کسي آشنا شي

اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه

بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اونو ببينه

خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلايي

کاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي

خيلي سخته واسه اون بشکنه يه روز غرورت

ولي اون نخواد بمونه هميشه سنگ صبورت

خيلي سخته اون که ديروز تو واسش يه رويا بودي

از يادش رفته که واسش تو تموم دنيا بودي
 
 


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 ساعت 22:46 موضوع | لینک ثابت


تکيه به شانه هام نکن من از تو افتاده ترم

تکيه به شانه هام نکن من از تو افتاده ترم

ما که به هم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم

کي گفته بود به جرم عشق يه عمر پر پرت کنم

حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم؟

من نه قلندر شبم نه قهرمان تو قصه ها

نه برده حلقه به گوش نه ناجي فرشته ها

من عاشقم همين وبس غصه نداره بي کسيم

قشنگي قسمت ماست که ما بهم نمي رسيم


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت 20:33 موضوع | لینک ثابت


دعوا تموم شد


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت 15:18 موضوع | لینک ثابت


زرشک با دم

این که باید معذرت خواهی کنی کاملآ مسلمه

در ضمن تو خودتو بکشی اون وقت من اعصابم از دست کی خورد بشه؟؟

اگه تو بمیری اون وقت من نازه کیو بکشم؟؟
کی خودشو واسم لوس کنه؟؟

koor ham ke shodi otoobane be in bozorgi ro migan ye tarafe?

من هر گونه اتهامی رو تکذیب میکنم  هرچی بوده تقصیر خودت بوده{شیطون}

اگه دوست داری شیطونی کنی منم هیچی بهت نگم واقعآ در اشتباهی

من بسیار آدم متعصبی هستم به خصوص روی تو


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت 12:39 موضوع | لینک ثابت


آب زرشک

من اگه بمیرمم تو درست نمی شی پس بهتره که بمیرم 

چون می دونم هیچ فایده ای نداره

در ضمن اون ارزشی که ازش حرف میزنی

خیلی بیشتر از اونیه که بتونی درکش کنی

ولی افسوس که یه ترفس

بین ما همه چی یه ترفه بوده

و خوب می دونی که این جوری به جایی نمی رسیم

تو می گی من مقصرم

ولی مــــــــن میگـــــم تو مقصــــــری

 منتظری من بیام معذرت خواهی منم میگم عمرن اگه این کارو بکنم

در ضمن محدوده ی اعتمادم فهمیدیم چه قدره


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:34 موضوع | لینک ثابت


زرشک

من اگه تو و این بهناز رو نکشم مرد نیستم

با نمک هم که شدی

اصلآ به من چه میخوای بیا نمیخوای کسی مجبورت نکرده

در ضمن من الان خیلی از دستت ناراحتم تا از دلم در نیاری هم هیچی درست نمیشه

pcخراب شده چون طاقت دیدن این همه ظلم به اربابش رو نداشت

طاقت دیدن اشکهای کسی رو که ۵ سال بدون هیچ محدوده ای جلوش نشسته بود رو نداشت

بعد به کامپیوتر میگن بی احساس.........

این بی زبون هرچی باشه از تو یکی با احساس تره

سنگ صبور من این بیچارست چون با هر پی ام من که میدادم میدونست دارم ذره ذره خودمو نابود میکنم

be khatere dars nakhoondan ham ekhraj nashodam

sani raje be to az man porsid raftam too fekr dige chizi naneveshtam

dige sedaye dabir ro nashnidam

ta oonjaee ke 3 bar mano seda kard vali chizi nafahmidam

akhresham az kelas biroonam kard

اعتماد من حدی داره وقتی میدونی من ۲ روز آن نمیشم واسه چی آن میشی؟؟

تا حالا شده به من بگی آن نشو بعد بیای ببینی من آنم؟؟

tazasham zaheran in nafase rahate shoma dare ziyadi tool mikeshe vaghteshe tamoomesh koniiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii

پس بهناز بهت گفته ولی تو توجه نکردی

یعنی اینقدر ارزش نداشتم که حداقل زنگ بزنی ببینی چه کارت دارم؟؟


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت


اینم جواب

مگه قرار نشد که به وبلاگم دست نزنی هان؟ هان؟هان؟
در ضمن عمرن اگه بر گردم
می خواستی انقد نری با دخترای مردم بچتی کهpcit خراب بشه
حالا هم به درک که خراب شده
بزار این بیچاره ها(gfat) از دست تو یه نفس را حت بکشن
تازشم می خواستی درس بخونی تا از کلاس بیرونت نکنن
بی خود ننداز گردن من
آخــــی ....نازی.... دوباره کی دلتو شکسته که می خوای
یه بلایی سر خودت بیاری عیب نداره یادت میره
مثل قولایی که دادی و یادت رفته مثل عشقت که یادت رفته
فکرشو نکن بزرگ بشی یادت میره

بـــــــــــه این میــــــگن آخـــــــــره بــــــــی اعتمــــــــــادی

من دیگه یه آدم بی اندازه بی اعتمادم تو از من چه جوری می خوای برگردم
 هان............ هان.............. هان......!!؟؟


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت 19:32 موضوع | لینک ثابت


تازه مگه دستم به این بهنازه بد قول نرسه


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت 18:58 موضوع | لینک ثابت


خودتو لوس نکن

مثل یه دختر جوجولو برمیگردی سر زندگیت

بیشتر از اینم بخوای ناز کنی میزنم یه بلایی سر خودم میارم

اونوقت خونم میوفته گردن تو

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

من دارم از دست میرم

از یه طرف تو از یه طرف دیگه این سیستم لعنتی من که مادربرد سوزونده حتی نمیتونم آن شم یه کمی باهات دعوا کنم

۲ روزه حالم بده  این علی دوست دیوونه من هم ولم نمیکنه

صبح بهش گفتم میخوام خودمو بکشم اومده خوونمووووووووون

دست منو گرفته از ظهر تا حالا داره به من روحیه میده

من میگم پشیمون شدم

اون میگه میخوای منو دک بزنی خودتو بکشی

نمیدونم شاید شب هم بخواد اینجا بمونه

در ضمن اینو میگم که بدونی امروز از کلاس فیزیک به خاطر تو اخراج شدم


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت 18:54 موضوع | لینک ثابت


بعد از 2 روز onشده بودم واسه چی؟به خاطر اینکه باهات چت کنم

باور کن اون لحظه خیلی بهت احتیاج داشتم به حرفات که آرومم کنه

انتظار هر حرفی رو داشتم به جز اونایی که بهم زدی

باور کن وقتی بهم اون حرفارو زدی از درون صدای شکستنمو شنیدم

من حتی ارزشم پیش تو انقدر نیست که الان به حرفایی که اون روز بهم زدی فکر کنی

البته هیچ وقت به حرفی که می خوای بزنی فکر نمی کنی

خیلی راحت اون چیزی که تو زهنته به زبون میاری

باور کن خیلی دلم برات تنگ شده و نه تنها از عشق و علاقم بهت کم نشده

بلکه بیشترم شده....
 

ولی چه فایده ؟می دونم بودو نبود من واست فرقی نمی کنه مثل همیشه

خیلی دوست دارم بر گردم

ولی هرچی فکر می کنم می بینم هیچ راهی واسه برگشتم نذاشتی

فکر نمی کردم دوریت انقدر واسم سخت باشه


 


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در شنبه نهم اردیبهشت 1385 ساعت 14:40 موضوع | لینک ثابت


هی فلانی

هي فلاني

زندگي شايد همين باشد

                   يک فريب ساده و کوچک

                                  آن هم از دست عزيزي

                                                   که تو دنيارو جز با او نمي خواهي


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 22:43 موضوع | لینک ثابت


امید :چیزی که من اصلا ندارم

این امیدی که بهش دل بستی واهیه

فنا پذیره پس بهش دل نبند

اگه به من امید داری من نا امیدم

پس نمی تونی به یه آدم نا امید امید داشته باشی

چون یه آدم نا امید هیچ بهانه ای واسه زنده بودن نداره

چه بخواد چه نخواد یه روز که شاید نزدیک باشه

نابود می شه


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 18:16 موضوع | لینک ثابت


هی منو مجبور میکنه آپ کنم

فرق من با تو همینه

من به اندازه همه زنگیم نا امیدی دارم

ولی بازم به تو امید دارم

همه امیدم تو بودی هستی و خواهی بود

چه بخوای چه نخوای

این تنها چیزیه که نمیتونی ازم بگیریش


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 16:32 موضوع | لینک ثابت


نمي تونم باورت کنم نه حرفات و نه عشق تو نه حتي اينکه منتظرمي تا برگردم
يادت نره خودت يادم دادي بي اعتماد باشم مغرور باشم و اينکه عشقو باور نکنم
پس سعي نکن که من حرفاتو باور کنم
در ضمن اين زخمي که ميگي کوچيکه
 واسه من بزرگه اندازه ي تمام عشقي که بهت داشتم
و تو هيچ وقت عشقمو صادق بودنمو اين خواهشي که تو تمام حرفام بودو باور نکردي
هميشه قول ميدادي که بهم اعتماد مي کنم
البته بعد از دعوا هايي که مي کرديم ولي اين کارو نکردي
به قولت عمل نکردي
تو با اين حرفات به من ثابت کردي که احمق بودم که بهت اعتماد داشتم
بهم گفته بودي که بعضي وقتا يه حرفايي ميزني که بعدا پشيمون ميشي
منم گفتم هيچ وقت ناراحت نمي شم و تحمل مي کنم ولي نتونستم
فکر نمي کردم انقدر سخت باشه آخه مگه يه آدم چه قدر مي تونه چشماشو در مقابل
حرفايي که عشقش بهش مي زنه ببنده؟ در مقابل بي اعتمادي هاش؟
به خدا خيلي خسته ام خيلي
حالا ديگه منم تاريکم  مثل خودت
پس ازم توقع نداشته باش بيام از تاريکي بيارمت بيرون
در ضمن اين غرور سنگي که ازش حرف مي زني ديگه چيزي ازش نمونده
همش آب شده مگه تو غرورتو به خاطر من شکستي که توقع داري من اين کارو بکنم؟


 

نوشته شده توسط S a M a N e H در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 ساعت 13:2 موضوع | لینک ثابت


آخرین آپ من تا روزی که چشم انتظارشم

بدون بی احساس من همون دشمن ۳ماه پیش هستم

فقط با این تفاوت که یه زخم خیلی بزرگ روی دلم اضافه کردی

من به زخم کوچولوی تو که اسمشو بی اعتمادی گذاشتی میخندم

زخم تو جلوی سیاهی های قلب من هیچی نیست

من امید داشتم

امید داشتم که یه روزی بیام و ببینم که واقعآ دوست داری من برگردم

اون روز حتی اگه دور هم باشه واسم عزیزه

حتی اگه چنین روزی نباشه تا آخر عمرم واسش صبر میکنم

خیلی دوست دارم بهت التماس کنم

نازت رو بکشم

ولی تو جایی واسه این کار من نذاشتی

با سرعتی همه چیز رو تموم کردی که حتی خودم هم تعجب کردم

من این کار رو نمیکنم

ولی هر وقت که بخوای

هر وقت که خودت واقعآ از ته دل کمبود منو احساس کنی حاضرم اینکار رو بکنم

حاضرم ازت خواهش کنم بهت التماس کنم که برگردی

من منتظر کوچکترین قدم تو واسه برگشتن هستم

اگر هم برگشتی نباشه تا آخرین لحظه عمرم رو با امیدش سپری میکنم

فقط کافی یه کمی غرور سنگیتو بشکنی

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

يک نيايد
 

سلام دوستان خوبم هر کسی از این بازی خوشش اومده بگه تا براش  بفرستم

زیاد با هاش شوخی نکنید ناراحت میشه ها....

|+| نوشته شده توسط # ...بماند برا بعد آشنایی...# در يکشنبه بيست و هفتم فروردين 1385 | موضوع: | یک نظر
 به نظر شما من چند سالمه دوستان

به نظر شما من چند سالمه دوستان

          

بيوگرافي كامل من

    
 
: | یک نظر
 چرا شكسته دلت ؟

همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها !پاسخ يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد .... حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟‌! من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند... جاده ترك برداشته است از استواري من ... من كوله بار خويش را بسته ام ..

ازاینکه من تنهام... ازاینکه اینجا تاریکه... ازاینکه یه آهنگ ملایم بزاری...احساس آرامش می کنم....

لاقل اینکه خیالم راحته و مطمئنم که هیچ کی نیست منو ببینه و باعث به هم زدن این سکوت و آرامش بشه....

گریه میکنم....یاد خاطرات میافتم...یاد سختیها...یاد کودکی...خاطرات تکرار میشن...

احساس سنگینی میکنم ...یه چیزایی تو دلم مونده...از ذهنم پاک نمیشه...

راستش نمیخوام دیگه از غم بگم...نمیخوام از درد بگم...نمیخوام از یاس بگم...راستش دیگه کشش غم و درد و ناراحتیو ندارم...

6 ماهه دارم از زندگی لذت میبرم نه اینکه لذت ببرم نه...سعی میکنم که لذت ببرم..لااقل سعی میکنم نسبت به همه چی بی خیال باشم...اینم خودش میتونه لذت باشه آره وقتی بتونی بی خیال باشی...

وقتی فکر میکنم میبینم چه فایده داره خودمو واسه چیزای پوچ و بیهوده ناراحت کنم...چه ارزشی داره بشینم غصه بخورم و گریه کنم...مگه چند سال میخواییم زندگی کنیم...

میبینی چه زود ۲۶ سال گذشت...آره بیست و شش سال مثل برق و باد گذشت...نفهمیدیم چه جوری بزرگ شدیم...هیچ چی نفهمیدیم...نفهمیدیم چقدر خندیدیم...نفهمیدیم چقدر گریه کردیم...نفهمیدیم چقدر تنها بودیم...نفهمیدم چقدر خوشبخت بودیم...نفهمیدیم چقدر بدبخت بودیم... نفهمیدیم خوبی چیه...نفهمیدیم بدی چیه...نفهمیدیم محبت چیه... نفهمیدیم کینه چیه..نفهمیدیم عشق چیه...چرا دروغ نگم از عشق تو داستانا شنیده بودیم ... حتی نفهمیدیم احساس چیه...

آره تنها بودیم...کوچولو بودیم...معصوم بودیم...مثل همه میرفتیم مدرسه آره مدرسه جایی که این ..یه بار آرزو به دلمون مونده بود که وقتی از مدرسه میاییم ..............................

یه بار آرزو به دلمون موند............

یه بار آرزو به دلمون موند..............

یه بار آرزو به دلمون موند.............

یه بار آرزو به دلمون موند..............

یه بار آرزو به دلمون موند..............

همه این آرزوها تو دلمون جمع شد همشون تبدیل به حسرت شد...این حسرت ها تبدیل به بغض شد...

دیگه بزرگ شدیم رسیدیم به 16 ..17...18...داشتیم یه چیزایی میفهمیدیم ...تو داستانا از عشق خونده بودیم...18 سالمون بود داشتیم عشقو تجربه میکردیم تا اومدیم شیرینیشو حس کنیم همچین با صورت خوردیم زمین که نفهمیدیم چی شد...

گریه میکردیم...فریاد میزدیم...هوار میزدیم...اما هیچ کی صدامونو نمیشنید...دیگه کاملا معنای عشق و دوست داشتنو و محبتو فهمیدیم اما نه نفهمیدیم..درد عشق و دوست داشتنوو محبتو فهمیدیم با تمام وجود حسش کردیم.. فهمیدیم که چقدر درد داره...بعدش فهمیدیم که همه ی اینا مال تو فیلما و داستاناست...

دیگه 2۶ ساله شدیم...آره 2 دهه ونیم از زندگیمون گذشت...نفهمیدیم چه جوری گذشت...هیچ چیو با تمام وجود حس نکردیم...هیچ چیزیو کامل نداشتیم...

۲۶ سال از زندگی من میگذره...من میتونستم از همون ابتدا این خلا هارو توزندگیم حس کنم آره از همون 9 سالگی...

میدونی نمیخوام جای نقطه چین های بالارو پر کنم....حرف دل رو نباید زد...میگن حرف دل رو باید به اهلش زد...

آره شاید یه زمانی بشه به اون مهربون گفت آره همون مهربونی که همه ما تو ذهنمون داریم ..همونی که ایده آله...همونی که با وجودش میتونیم آرامش داشته باشیم...اونی که سرچشمه همه خوبیهاست...

مرگ آرام راست میگه شاید هیچ وقت نتونیم به اون مهربون برسیم اما لااقل میتونیم حسش کنیم میتونیم تو قلبمون پیداش کنیم...

آره عزیز 2۶ سال گذشت هیچی نفهمیدیم....

میدونی دلم میخواست یه کم حرف بزنم خیلی وقت بود احساس سنگینی میکردم...همین...

 wWw.Rozaneh-Group.Com 
 wWw.Rozaneh-Group.Com

 
|+| نوشته شده توسط # ...بماند برا بعد آشنایی...# در يکشنبه بيست و هفتم فروردين 1385 | موضوع: | نظر بدهید
 کجاست جاي رسيدن ...؟" ~
کجاست جاي رسيدن ...؟" ~
 
سکوت ، زبان ناگفته فرشته هاست .. .سکوت ، سر درخشش آن چشمهاست که هنوز از آن نگاه کهنه مي سوزند ... بعضي کلمات را نبايد خرج کرد ... بعضي چيز ها را نبايد فروخت ... روي بعضي چيزها نبايد قيمت گذاشت ... نبايد .. من همه چيز را باخته ام ... همه چيز را ... ~ ترسم از اين نيست ... ترسم از زخمهاي دلم نيست ... ترسم از بي چيزي در بازار شلوغي که در آن همه چيز را ارزان مي خرند و مي فروشند نيست ... ترسم انتهايي است که بر آن پاياني متصور نيست ... بر انتهايي که از سوي ديگري مرا به خود مي کشد ... از هجوم دنيايي که صاف ترين لحظات مرا طلب مي کند ... پنهان ترين نگاه وجودم را مي خرد ... بهايش را مي دهد ... و مرا با خود تنها مي گذارد ... ترسم از تسليم شدن است ... تسليم ... تسليم ... ~
اين طوفانها هنوز همه چيز را از من نگرفته اند ... هنوز چيزهايي براي من مانده است ... خيال نکن که آن حقيقي ترين هيچ گاه مجال ظهور بر پست ترين وادي را خواهد يافت ... گمان مبر که روزي اين چشمهاي رهگذر ، اين چشمهاي جستجوگر قانع ، توان راه يابي به آن گم شده را مي يابند ... " کلام محبت و دوستت دارم ها " کلامي نيست که اين قدر راحت ميان کوچه و بازار روان شود ...~
کی ؟ کی نازنینم ؟ اين درياها آرام مي شوند ؟ کي من نقش آن جزيره را در آن دورها مي بينم ؟ کی میرسد که تو دیگر رویا نباشی ...؟ کي مي رسد که او که خير الفاصلين است ، کي مي رسد او که تمام لحظه هاي عالم مال اوست ، کي مي رسد او که مهربان است و هميشه چشمانش اين پايين ما را نگاه مي کند ، آن فاصله ها را که با آن مي توان از تمامي درها گذشت ، از آن در تنگي که مسيح گفته ، از آن گذرگاه عافيت که تنگ است ...! نشانم دهد ؟ کي مي شود که نشانم دهد و نترسم ...! نترسم ...! نترسم ...! از جاي زخمي که هر لحظه سينه ام را ميفشارد ....! و من از قهر او سخت گريزانم ، سخت گريزان و ديگر هيچ بهانه ای زيستنم را آسان نميکند ~ دلم مي خواهد نه براي تو ، براي کسي که شبي در انتهاي آن روزهاي سياه که هر لحظه اش هزار شب تاريک بود ، براي کسي که شبي در آن روزها که زشت ترين روزهاي عمرم بود و پر بود از تيره ترين کلام عالم ، پر بود از کينه ، به من مهر را آموخت
، دلم مي خواهد براي تو بنويسم .. ~
میدانی ؟ من عزيزترين و با ارزش ترین داراييم را جايي در انتهاي قلبم تنها برای تو پنهان کرده ام جايي که هيچ کلمه اي به آنجا نخواهد رسيد ... جايي که هيچ دستي به آن جا راه نخواهد برد ، داراييم را نگاه مي دارم و هر چه طوفان ، هر چه باد ، هر چه موج بيايد من چيزي از دست نخواهم داد ،
آنچه ماندني است خواهد ماند ، خواهد ماند... ~
تنها لحظات اندکي ، تنها ثانيه هاي کوتاهي ، به کوتاهي تمامي خوابهايي که ديدم و نيمه رهايم کردند .. کوتاه ... تنها ميان چشمهاي اندکي ... چيزي از آن اصل روان خواهد شد ، چيزي بي کلام ، سکوتي بي کلام در نگاهي کوتاه که عابري به عابر ديگر مي کرد . عابري که غريبه نبود ... عابري که رفت ~ رفت براي آنکه رفتن تمام داراييش بود ... براي آنکه بايد مي رفت ودیگر ملالی نیست ، غريب ، غريبه ...! مسافر ..! مرا سفر به کجا مي برد ؟ کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند ... کجاست جاي رسيدن ...؟" ~
نازنینم ، من روزهاي زيادي را با غم زيسته ام ... روزهاي زيادي را که حتي يک روزشان هم براي يک زندگي زياد است ... من روزها با غم زندگي کرده ام ... اما نه ، زندگي با کينه و غم زندگي نيست ...! تکرار هر روزه مرگ است ...! تنفس بيمار مسلولي است که با هر نفسش مرگ را به درون مي کشد ... تنفس بيماري است که هر نفسش تمام زير و بم دستگاه تنفسش را پنجه مي کشد و از درون خفه اش مي کند ، من روزهايي از حق زيستن محروم بوده ام و بگذار برايت داستاني تعريف کنم از شبي که من ميهمان غريبه کسي بوده ام و ميز باني داشته ام ، که ميزبان خوبي بود ، خوب نازنینم ... خوب بود ... ~ آن خوبي که تو مي داني معنايش چيست ... آن خوبي که هنوز هر وقت که چشمانم را ببندم و لبانم را ، به من لبخند مي زند و مثل دخترک کبريت فروش ، روشن مي کند آن تاريکي ها را که هنوز تاريک تاريک تاريک است ... خيلي چيزها را نمي شود فراموش کرد عزیز من ... خيلي چيزهاي کوچک را نمي شود فراموش کرد ، آن هنگامی که ترا به خود هديه کردم .. پر بودم از غم ، پر بودم از دردی پنهان که هيچ عابری از آن هيچ نميدانست که کيستم ..؟ چيستم ..؟ ولی تو اينک ميدانی ... ميدانی که تنها ترا خواسته ام .. و تنها وابسته و دلبسته تو گشته ام ... ! آن قلعه سنگی يادت هست و آن شبنم ها و ياسهای وحشی که دست هيچ عابر خسته ای حتی آنرا لمس نکرده بود و روزی ديديم که ساقه های ياس شکسته شده بودند وتو چه مهر مندانه ساقه های تکيده شده و له شده اش را نوازش ميکردی ، آری همان ... همان بوته ياس را ميگويم ... اينک مژده ای دهم که ياس هنوز هم در کوچه باغ تکيه بر استواری ديوار سنگی زده است و پر از شکوفه های ياس رازقی ، پر از شکوفه گشته است ، پر از شکوفه نازنین ... پر از شکوفه های یاس ... ~
ميدانی اين يعنی چه ...؟ آری يعنی زندگی ... يعنی بودن ... نرفتن ... ماندن ... ماندن ... ماندن ... ماندن ~
~~~

بی تو دل گم میشه تو شب ~ بی تو دل خیلی غریبه
حتی تو بهشت که باشه ~ حسرت خوردن سیبه
کاش خودت خط میکشیدی ~ روی غمهای سرنوشتم
میدیدی اسمت و با اشک روی گونه هام نوشتم
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
|+| نوشته شده توسط # ...بماند برا بعد آشنایی...# در پنجشنبه بيست و چهارم فروردين 1385 | موضوع: | نظر بدهید
  تنهایی بازم تنهایی

 تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا سوء استفاده کن نیست

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست

تنهایی را دوست دارم زیرا ....

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي
آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند

ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق
آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس
آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد
آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

من سرطان دارم ، سرطان عشق

دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد
دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد
پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود.....

 کنارم نیستی آرام باور میکنم

                                    چشمهای خیسه خود را باز تر میکنم

عاشقت بودم تو هم مست دو چشمایه ترم

                                     عاقبت از دوریت بر سینه خنجر میزنم

نام من رفت از دلت، خود را گرفتی از دلم

                                     به خیالت من هوای یار دیگر می کنم

 

  

|+| نوشته شده توسط # ...بماند برا بعد آشنایی...# در دوشنبه بيست و يکم فروردين 1385 | موضوع: | 4 نظر
 صدای تنهایی
 

 صدای تنهایی...  
 
صدای سکوت...  
 
صدای خش خش برگا که نبودن فریاد میزنن....  
 
صدای درخت که از برگا خسته شده و پاییز و بهونه میکنه...  
 
صدای دلتنگی های من ....  
 
صدای خرد شدن برگایی که یه عمر سبز بودن و زنده ولی حالا حتی عابرا هم پا روشون میزارن...  
 
صدای اینکه زمستون در راهه و دیگه هیچ گلی مجال روییدن و نداره....  
  
دستامو بگیر ...  
 

|+| نوشته شده توسط # ...بماند برا بعد آشنایی...# در جمعه هجدهم فروردين 1385 | موضوع: | 2 نظر
 تقدیر!!!!!!
تقدیر!!!!!!
 

   خیلی با خودم جنگیدم ...لعن و نفرین کردم ...خودم رو ...روزگار  رو ..........تقدیر رو ...خیلی سعی کردم تقدیرم رو عوض کنم ....نشد !!!!!!پس خودم رو به تقدیر سپردم ...هر چه بادا باد .......هر چه باداباد...نمیشه با تقدیر در افتاد ..نمی شه !!!!!!!!!

یادش بخیر..........دوستی بود در عالم مجازی ...شیمیایی بود ...هر وقت می نالیدم دلداری ام می داد...تعجب می کردم .......با وضعیتی که داشت (ستیز هر روزش با مرگ)همشیه می گفت : هر چی خیره همون پیش میاد...بهش می گفتم داری می میمیری و باز ....و باز .....همون جمله ...هر چی خیره همون پیش میاد..........و خیرش در رفتن بی صدا بود ...بی صداتر از سزار رفت!!!

پس: امید به خدا هر چی خیره همون پیش میاد.......

 

خدایا...

خدایا :
در این بادی به دنبال چه هستم ؟ خود نیز نمی دانم !!!خسته ام از این بازی روزگار!!!!!!
خدایا :
مرا به خود وا مگذار که سخت نادانم ...

پریشانم و سخت عاجز از فکر کردن و اندیشیدن !

رهایم کن خدایا ...رهایم کن ......

دل تنگ ...

دلم می خواد گریه کنم !!!!!!به حال خودم !!!!!!

 بغضي گرفته من را                                   
در پشت سد نکبت
بشکن غرور من را
اي اشک بي مروت
در پشت اين قيافه
يک سينه کباب است
بر روي لب شکر خند

در اندرون عزا است

من داد زنم خدايا
 آخر چرا چنين است
از که کنم شکايت
از خود که بدترينم
از دل که بي قرار است
از آتش غرورم
از عشق بي نهايت

بغض گرفته من
يک داد در سکوت است
يک قصه پر غم
در قلب عاشقون است

 

نگاهم خون
لب خاموش
دل غم
شکن سد را
شکن سد را
تو جانم
تو يارم شو
تو همراهم
تو دادم
که من کورم
که من لالم
سکوتم
نشين بر گوشه چشمم تو جانم
 

   ((که بغضي اين گلويم مي فشارد))
رها شو
اي نگين صورت من
تو آهم شو
((که يکدم عقده هايم را گشايم))
سرم در آب فريادم حباب است
که نامحرم صدايم را ميشناسد
تو شو ساقي
که من مست شرابم                 
بده جامم
که من طاقت ندارم

 

که من دیگر طاقت ندارم ..... 

 

زندگی معلم  بیرحمی است ... اول امتحان می گيرد و بعد درس می دهد.

 

خدايا من چه بدی کردم که بايد اين جوری تاوان بدم؟ای خدای من تو خود می دانی که من غير از عشق چيز ديگری نمی خواستم.ديگر خسته ام ودر کوچه های خلوت تنهائی دارم گم ميشم .پس تنهايم مگذار.

 

چون من آخرين تاجر عشق از اين بازار ورشکسته ام

 

|+| نوشته شده توسط # ...بماند برا بعد آشنایی...# در دوشنبه چهاردهم فروردين 1385 | موضوع: | 3 نظر
 شعر

شعر یعنی بهترین مردو زن دوست یعنی وحشت تنها شدن دست یعنی هدیه ای از ته دل

 عشق یعنی قایقی مانده به گل


 

|+| نوشته شده توسط # ...بماند برا بعد آشنایی...# در جمعه يازدهم فروردين 1385 | موضوع: | 5 نظر
 یادته؟؟؟...

 

یادته تو اون کافی شاپ همیشگی مون؟؟؟ 

يادته صداي يه موسيقي ملايم مي اومد و بخاطر بارون شديد مرتب برقا نوسان داشت و خاموش و روشن

مي شد و چقدر همه چيز براي ما دلهره و زيبايي خاصي داشت؟؟؟

یادته مي گفتی چرا اينقدر مي لرزم و من مدام انكار مي كردم؟؟؟     

يادته صورتم رو اونقدر به صورتت نزديک كردم كه صداي نفسهاي گرمت به صورتم مي خورد؟؟؟

يادته سر انگشتام تو دستات حركت مي دادم تا تو بالاخره اونارو بگيری و مدام دستات از نوازشاي

دستام فرار مي كردن؟؟؟

يادته گفتم نمي خوام به اشتباه بيفتم و تو خنديدي؟؟؟

يادته مي خواستم بهت بگم ‏، يه چيزي مي خواستم بگم ، هرچي به سمتي كه جمله ها مي

خواستن بيرون بيان مي رفتيم صداي نفسهام تند تر مي شد و نفسهام كشيده تر؟؟؟

یادته موقعي كه قاطعانه مي خواستم بگم يهو آهنگ تموم شد و تو لعنت كردي به اون كافي شاپ كه

حتي نواراش هم باهام يار نبودن؟؟؟

يادته صورتم و عقب كشيدم و انگار كه منصرف شدم يا اينكه راحت شدم كه ديگه لازم به گفتنش نيست

با خيال مطمئن تكيه زدم به صندلي؟؟؟

یادته چند دقيقه همينجوري مات به نور ملايم روي صورت پسر ميز كناريمون نگاه كردم كه با چه جرات و

بي خيالي داشت از دختر كناريش بوسه مي گرفت؟؟؟

یادته؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟   

یادته بهت گفتم تو جرات رو از آدم مي گيري؟؟؟

يادته بهت گفتم هيچوقت نمي فهمم چه كاري واقعا خوشحالت مي كنه؟؟؟

یادته بهت گفتم كاش بعضي موقع ها مثه بچه ها به هيچ چيزي فكر نمي كرديم و اين منطق لعنتي رو

مي ريختيم دور؟؟؟

يادته بهت گفتم دلت مي خواست مثه بچه خرگوشا فقط جست و خيز كني و بيخيال همه چيز بشیم؟؟؟

گفتي مشكلا ت  اینا که مشکل نیست، اگرم مشکل باشه حل میشه ...

ولی من گفتم تو به مشكلا فكر نكن ،

 من حلش مي كنم...

يادته؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟ 

يادته نه تو تونستي مشكلا رو حل كني و نه من مثه بچه خرگوشا بشم؟؟؟

حيف...

حيف تموم اون لحظه ها كه از دست رفت...

                                                   حيف من...

                                                             حيف تو...

حيف دستايي كه هيچوقت با هم بازي نكردن...

                                                 حیف که نموندی...

                                                                      رفتی....

 

|+| نوشته شده توسط # ...بماند برا بعد آشنایی...# در سه شنبه هشتم فروردين 1385 | موضوع: | 3 نظر
 چند تکه آرزو !!!

چند تکه آرزو !!!

"چند تکه آرزو "

 کاش وقتی زندگی فرصت دهد      گاهی از پروانه ها یادی کنیم

     کاش بخشی اززمان خویش را       وقف قسمت کردن شادی کنیم 

 &nb