دلاويز ترين
از دل افزون ترين روز جهان
خاطره اي با من است.
به شما ارزاني:![]()
سحري بود و هنوز
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود
گل ياس عشق در جان هوا ريخته بود
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس در آميخته بود
مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم ... هاي..!!
بسراي اي دل شيدا بسراي.........
اي دل افزون ترين روز جهان را بنگر
تو دلاويز ترين روز جهان را بسراي.
آسمان . ياس . سحر . ماه . نسيم
روح در جسم جهان ريخته اند
به شور و شوق تو بر انگيخته اند
تو هم اي مرغک تنها بسراي
همه ي در هاي رهايي بسته است
تا گشايي به نسيم پنجره اي بسراي
بسراي.....
من به دنبال دلاويز ترين شعر جهانم
در افق پشت سرا پرده ي نور
باغ هاي گل سرخ
شاخه گسترده به سر
غنچه آورده به ناز
دم به دم از نفس باد سحر
غنچه ها مي شود باز
باغ هاي گل سرخ
يگ گل سرخ درشت از دل دريا بر خاست
چون گل افشاني لبخند تو![]()
چه فروغي به جهان مي بخشيد
چه شکوهي... همه عالم به تماشا برخاست
مرغ دريايي با جفت خود
از ساحل دور
رو نهادند به دروازه ي نور
چمن خاطره ي من نيز ز جان مايه ي عشق
در سرا پرده ي دل غنچه ي غم مي پرورد
هديه مي آورد
برگها سپس کم کم باز مي شوند
برگها باز مي شوند
يافتم...!!
آن نکته که مي خواستمش
به شکوفايي خورشيد و گل افشاني لبخند تو آراستمش![]()
تارو پودش را از خوبي و مهر
خوش تر از تافته ي ياس و سحر بافتم
دوستت دارم را
من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام
اين گل سرخ من است
رازي پر کن از اين گل که دهي هديه به خلق
که فشاني بر دوست
خوشبختي هر کس به پراکندن اوست!
تو هم اي خوب من اين نکته به تکرار بگو
اين دلاويز ترين حرف جهان را ![]()
همه وقت نه يکبار نه ده بار که صد بار بگو![]()
دوستم داري را از من بسيار بپرس![]()
دوستت دارم را با من بسيار بگو.........
می دونم از دستم خیلی ناراحتی ولی ببین اگه می تونی منو ببخشی حتما این کارو بکن
اصلا نمی دونم چرا یه دفه این جوری شد می دونی انتظار نداشتم که باهام این جوری رفتار کنی
اول فکر کردم که یه شوخیه ولی .......
بگذریم به هر حال من کاری که خواستی رو انجام دادم ولی خودت اومدی آپمو حذف کردی
امیدوارم فهمیده باشی که تو زندگیم چیزای با ارزشتر از غرورم وجود داره که حاضرم جونمو هم واسش فدا کنم
دیگه شکستن غرورم که چیزی نیست
ولی انگار تو این جوری نیستی
فکر کنم دیگه فهمیدی که اون چیز با ارزشی که ازش حرفیدم خودتی؟![]()
نوشته شده توسط S a M a N e H در جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 20:35 موضوع | لینک ثابت
چقدر زود آدم مي تونه بي معرفت بشه و چقدر زود مي تونه
همه چيز رو فراموش كنه
چقدر سخت مي تونه باور كنه كه خودش هم روزي فراموش مي شه
و چقدر از اون سختره كه باور كنه واقعاً فراموش شده
و من با تمام دوست داشتنيهام فراموش شدم
و اينو هيچوقت نخواستم باور كنم
حالا مي فهمم چرا رفتن اينقدر آسونه و من اين همه تنهام
پس من ميرم ، ميرم تا جايي که پاهام قدرت داشته باشن
ولي هر از گاهي که به يادت مي افتم
پاهام سست و بي اراده مي شن
ولي تو هنوزم نمي دوني که .......![]()
نوشته شده توسط S a M a N e H در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت 10:18 موضوع | لینک ثابت
بابا کلي شرمنده کردي من اصلا توقع نداشتم که واسم اين همه off بزاري![]()
من موندم تو که اين همه سرت شلوغه چه جوري وقت کردي اين همه off بزاري؟![]()
به هر حال هم از بابت upet هم offaye قشنگت ممنونم ![]()
وقتي offeto خوندم کلي دگرگون شدم ![]()
اصلا فکر نمي کردم از رفتنم اين همه ناراحت بشي
اگه مي دونستم نمي رفتم![]()
ميگم زياد خودتو تو دردسر ننداز من مي دونم سرت شلوغه وقت نداري
ديگه زحمت نکش نمي خواد واسم off بزاري![]()
من درکت مي کنم
اصلا يادم رفت واسه چي on شدم
آها اومدم بگم که من 4 روز ديگه بر مي گردم![]()
البته قول مي دم مزاحمت نشم![]()
نوشته شده توسط S a M a N e H در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 ساعت 12:0 موضوع | لینک ثابت
این بلاگ تا اطلاع بعدی آپ نمیشه ((به علت با معرفتی بعضیا ))![]()
نوشته شده توسط S a M a N e H در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 ساعت 22:9 موضوع | لینک ثابت
همیشه احساس می کردم هر ۱ ثانیه که می گذره ما به هم نزدیک تر می شیم
انقدر که دیگه حتی هیچ هوایی هم بینمون نبوده
ولی حالا چند هفته س که احساس می کنم ......
نمی دونم چی بگم
فقط اینکه این لحظه ها کی می خواد تموم شه خدا می دونه
کاش می شد با یه چشم به هم زدن همه چیزو عوض کرد
کاش.......
دیگه گفتن این ای کاشها هم سبکم نمی کنه
نوشته شده توسط S a M a N e H در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت 11:11 موضوع | لینک ثابت
وقتي به بامدادان
مهر سپهر جلوه گري را
آغاز مي کند
وقتي که مهر
---------------پلک گرانبار خواب را
با نازو با کرشمه ز هم باز مي کند
انگه که ستاره ي سحري
----------------------------درسپيده دم
-----------------------------------------خاموش مي شود![]()
آري
من آن ستاره ام
که با طلوع گرم تو در زندگانيم
خاموش گشته ام
_از ياد روزگار فراموش گشته ام_![]()
نوشته شده توسط S a M a N e H در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 ساعت 14:17 موضوع | لینک ثابت
ديگر زمان زمانه ي مجنون نيست
«فرها»
در بيستون مراد نمي جويد
زيرا بر آستانه ي «خسرو»
بي تيشه اي به دست کنون سر سپرده است.
در تلخي تداوم و تکرار لحظه ها
آن شور عشق
عشق به «شيرين»را
از ياد برده است.
تنهاست گردباد بيابان
تنهاست.
و آهوان دشت
پاکان تشنه گان محبت
چه سالهاست
ديگر سراغ «مجنون»
آن دلشکسته عاشق محزون رام را
از باد و از درخت نمي گيرد
زيرا که خاک خيمه ي ابن سلام را
خادم ترين و عبد ترين خادم
«مجنون» دلشکسته ي محزون است.
در عصر ما
عصر تضاد عصر شگفتي
«ليلي»
دلاله ي محبت«مجنون» است!!
اي دست من به تيشه توسل جو
تا داستان کهنه ي فرهاد را
از خاطرات کهنه بر انگيزي
اي اشتياق مرگ
در من طلوع کن.
من اختنام قصه ي مجنون رام را
اعلام مي کنم.
نوشته شده توسط S a M a N e H در یکشنبه یازدهم تیر 1385 ساعت 15:4 موضوع | لینک ثابت
تو را دوست می دارم، نمی دانم چرا، شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من، حد و مرزی برای دوست داشتن نمی شناسد. ولی سخت در این مکتوب فرو نشسته ام، چه کسی مرا دوست می دارد؟ ای فرشته نازل شده بر چشمانم، ای شقایق زندگی ام، ای تنها ستاره آسمان قلبم، ای زیباترین زیباییهای محبت، ای بهانه خواب شبهایم، ای تنها نیاز زنده بودنم، ای آغاز روز بودنم، ای نیمه پنهان من، و تو ای معشوقه من، تو را با تمام وجود، دوست می دارم
نوشته شده توسط S a M a N e H در جمعه نهم تیر 1385 ساعت 14:2 موضوع | لینک ثابت
چه شبي بود و چه فرخنده شبي.
آن شب دور که چون خواب خوش از ديده پريد.
کودک قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو نوشيد:
«زندگي رويا نيست.
«زندگي زيباست.
«مي تون
«بر درختي تهي از بار زدن پيوندي.
«مي توان در دل اين مزرعه خشک و تهي بذري ريخت
«مي توان
«از ميان فاصله ها را برداشت
«دل من با دل تو
«هر دو بيزار از اين فاصله ها
قصه ي شيريني ست.
کودک چشم من از قصه ي تو مي خوابد.
قصه ي نغز تو از قصه تهي ست.
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
در آغوش تو به خواب روم.
نوشته شده توسط S a M a N e H در پنجشنبه هشتم تیر 1385 ساعت 17:42 موضوع | لینک ثابت
دشت ها نام تورا مي گويند.![]()
کوهها شعر مرا مي خوانند.![]()
کوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند.
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست؟
در تو اين قصه ي پرهيز که چه؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز که چه؟
حرف را بايد زد!
درد را بايد گفت!
آشنايي با شور؟
و جدايي با درد؟
و نشستن در بهت فراموشي
--------------------يا غرق غرور؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم.![]()
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار.
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازد.
آه...مگذار که دستان من آن
اعتمادي که به دستان تو دارد به فراموشي بسپارد.![]()
آه مگذار که مرغان سپيد دستت
دستان پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد.![]()
من چه مي گويم آه...
با تو اکنون چه فراموشي ها
با من اکنون چه نشستن ها چه خاموشي هاست
تو مپندار که خاموشي من
هست برهان فراموشي من.![]()
نوشته شده توسط S a M a N e H در چهارشنبه هفتم تیر 1385 ساعت 19:24 موضوع | لینک ثابت
تو راست میگی معمولآ پسرا این کارارو میکنن ولی من نه مثل بقیه ام نه میخوام مثل بقیه ی پسرا باشم نه مثل اونا خواهم شد
اگر هم این همه عذرخواهی من توی بلاگ کاری کرده که شما فکر کنین من پسر دورو یا بیمعرفتی هستم که بخوام به عشقم خیانت کنم اشتباه میکنید
من فقط نمیخواستم عشقمون بخاطر یه سوتفاهم صدمه ای ببینه
به همین خاطر دارم بهتون میگم من اینقدر عشقمو دوست دارم که حاضرم بخاطر حفظ کردنش هرکاری بکنم
نوشته شده توسط S a M a N e H در چهارشنبه هفتم تیر 1385 ساعت 12:7 موضوع | لینک ثابت


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------



نوشته شده توسط S a M a N e H در چهارشنبه هفتم تیر 1385 ساعت 3:8 موضوع | لینک ثابت
تو اين دنياى ديوونه
كسى عاشق نمى موونه((اینجاشو چرت گفته))
ببين ساختن جقدر سخته
ولى ويرونى آسونه
منو ببخش, منو ببخش ![]()
ميخوام كه با تو باشم
نمي توونم جداشم
تو اين دنيا تنها شم
بيا به من كمك كن
ميخوام كه با تو باشم
دلم ميخواد دست تورو بازم تو دست بگيرم
منو ببخش اى مهربون بمون نذار بميرم
آشتى بده شبامو با ستاره
منو ببخش يه فرصتی دوباره
نذار تنهام , نرو اى عشق
براى رفتنت زوده
بميرم من نكن گريه
همه اش تقصير من بوده
منو ببخش, منو ببخش ![]()
ميخوام كه با تو باشم
نذار غريبه باشم
همرنگ سايه هاشم
بيا به من كمك كن
ميخوام كه با تو باشم
نمي توونم جداشم
تو اين دنيا تنها شم
بيا به من كمك كن
ميخوام كه با تو باشم
نذار غريبه باشم
همرنگ سايه هاشم
بيا به من كمك كن
ميخوام كه با تو باشم![]()
![]()
نوشته شده توسط S a M a N e H در چهارشنبه هفتم تیر 1385 ساعت 2:56 موضوع | لینک ثابت
منو ببخش
که گريه رو
هديه می دادم به چشت
منو ببخش که غصه رو
ارزونی کردم به دلت
منو ببخش
به خاطر
حرفای تلخی که زدم
اگر که به صداقتت
نا خواسته پشت پا زدم
منو ببخش
که تو صدام
شک پر از غم می ديدی
اگر که تو چشای من
برق اميدو نديدی
ببخش اگر برای تو
ستاره شب نشدم
با اينکه غصه دار بودی
همدم غمهات نشدم
ببخش اگر رو قفست
يه قفل تازه يی زدم
اگر چه جز برای تو
قلم رو کاغذ نزدم
ببخش اگر ترانه هام
برای عشق تو کمه
ببخش اگر که عايدت
از من فقط رنج و غمه
ببخش اگر که اعتماد
تو دل من زنده نبود
با اينکه تو حرفای تو
يه ذره هم ريا نبود
منو ببخش به خاطر
تموم حتک حرمتام
اگر چه بوده رنگ عشق
حتی ميون تهمتام![]()
![]()
نوشته شده توسط S a M a N e H در چهارشنبه هفتم تیر 1385 ساعت 2:47 موضوع | لینک ثابت
نکنه یه وقت آپ کنی ها خسته می شی
قبلا یه چیزایی می نوشتی دیگه حالا اونم نمی نویسی
![]()
![]()
نوشته شده توسط S a M a N e H در سه شنبه ششم تیر 1385 ساعت 23:44 موضوع | لینک ثابت
دير شد و من هنوز نفهميدم چادر آرامشم را کجا بر پا کنم.......!!
هنوز اين پاهاي چوبي به شکنندگي بوته اي خشکيده مرا از رفتن باز مي دارد.
تو در انتهاي کدام مسير نشسته اي که من براي يافتنت اينچنين سر گشته ام.اين دالان هاي تو در تو اين پس کوچه هاي مارپيچ تا به کجا
اضطراب مرا همراهي مي کند. کدام عنصر طبيعي در وجود من کم است که من براي باز کردن چشمهايم مرددم.کجايي اي يگانه ي بي پايان در پايان کدام انتظار من سبز شده اي.ميوه هاي نارس وجود من دانه دانه مي افتند مگر قرار نبود زمستان رفتني باشد آي خورشيد کجايي.........؟؟
پشت کدام ابر اردو زده اي .سرما تا مغز استخوانم فرو رفته است .
دير شد و من هنوز نفهميدم چادر آرامشم را کجا بر پا کنم..............!!
اينجا در اين خانه ي خاموش من به اندازه ي تمام جوجه گنجشکهاي شهرمان دلواپسم. اگر قرار به سفر بود من قرنهاست مسافرم اما کلبه ي تو
در دل کدام جنگل بنا شده که من براي يافتنش پاهاي جوانيم را در باتلاقهاي گمراهي جا گذاشتم .
دير شد و من هنوز نفهميدم چادر آرامشم را کجا بر پا کنم.............!!
نوشته شده توسط S a M a N e H در دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 23:31 موضوع | لینک ثابت
بي تو من چيستم؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانم از پژواکم
--------------------در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزي در پنجه ي باد.
بي تو سرگردان تر
--------------از نسيم سحرم![]()
از نسيم سحر سرگردان تر
بي سرو سامان
بي تو _اشکم![]()
----------دردم![]()
---------------آهم.![]()
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم.
بي تو خاکستر سردم خاموشم
نتپد ديگردر سينه ي من دل با شوق
نه مرا بر لب بانگ شادي
------------------نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگري ها هر دم
کاستن
-----کاهيدن
-------------کاهش جانم
---------------------------کم![]()
------------------------------کم.![]()
نوشته شده توسط S a M a N e H در یکشنبه چهارم تیر 1385 ساعت 19:24 موضوع | لینک ثابت
گفتي:
«اميد هاست
«در نا اميد بودن من![]()
اما
اين ابر تيره را
نم باران نبود و نيست
اين ابر تيره را سر باريدن.
انسان به جاي آب
هرم سراب سوخته مي نوشند
گل هاي نو شکفته
ايت لا له هاي سرخ
گل نيست
_خون رسته ز خاک است.![]()
نوشته شده توسط S a M a N e H در شنبه سوم تیر 1385 ساعت 16:16 موضوع | لینک ثابت
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو؟![]()
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی روی خندان تو را
کاشکی می دیدم.
شانه بالا زدنت را
_بی قید_
و تکان دادن دستت که
_مهم نیست زیاد؟_
و تکان دادن سر را که
_عجیب!
عاقبت مرد؟
_افسوس!![]()
_کاشکی می دیدم!
من به خود می گویم:
«چه کسی باور کرد
«جنگل جان مرا
«آتش عشق تو خاکستر کرد؟![]()
نوشته شده توسط S a M a N e H در شنبه سوم تیر 1385 ساعت 13:32 موضوع | لینک ثابت
در امتداد شب
من هستم و تمامت تنهایی
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن![]()
***
***
این راز سر به مهر
تا کی درون سینه ی من نهفتن
گفتن.
***
***
بی هیچ باک و دلهره گفتن
یاری کن
مرا به گفتن این راز
_یاری کن
***
***
ای روی تو به تیره شبان آفتاب روز
می خواهمت هنوز![]()
نوشته شده توسط S a M a N e H در شنبه سوم تیر 1385 ساعت 13:23 موضوع | لینک ثابت
گواراي من در اين لحظه مي نوشم تورا
که به درون يخ زده ي من روي
و چون آتشي داغ بجوشاني مرا....![]()
عزيز من عشق من نگاهت را مي فهمم
دستانت را درک مي کنم.
اگر مي دانستي که چقدر در برابر داشتن تو مسکين و نيازمندم
خود را به من هديه مي کردي![]()
![]()
نوشته شده توسط S a M a N e H در جمعه دوم تیر 1385 ساعت 14:56 موضوع | لینک ثابت
تنها ...
اکنون مرا به قربانگاه ميبرند
گوش کنيد اي شمايان، در منظري که به تماشا نشستهايد
و در شماره، حماقتهاي ِتان از گناهان ِ نکردهي ِ من افزونتر است!
ــ با شما هرگز مرا پيوندي نبوده است.
بهشت ِ شما در آرزوي ِ به برکشيدن ِ من، در تب ِ دوزخيي ِ انتظاري
بيانجام خاکستر خواهد شد; تا آتشي آنچنان به دوزخ ِ
خوفانگيز ِتان ارمغان برم که از تَف ِ آن، دوزخيان ِ مسکين،
آتش ِ پيرامون ِشان را چون نوشابهئي گوارا بهسرکشند.
چرا که من از هرچه با شماست، از هر آنچه پيوندي با شما داشته
است نفرت ميکنم:
از فرزندان و
از پدرم
از آغوش ِ بويناک ِتان و
از دستهاي ِتان که دست ِ مرا چه بسيار که از سر ِ خدعه فشرده است.
از قهر و مهربانيي ِتان
و از خويشتنام
که ناخواسته، از پيکرهاي ِ شما شباهتي به ظاهر برده است...
من از دوري و از نزديکي در وحشتام.
خداوندان ِ شما به سيزيف ِ بيدادگر خواهند بخشيد
من پرومتهي ِ نامرادم
که از جگر ِ خسته
کلاغان ِ بيسرنوشت را سفرهئي گستردهام
غرور ِ من در ابديت ِ رنج ِ من است
تا به هر سلام و درود ِ شما، منقار ِ کرکسي را بر جگرگاه ِ خود احساس
کنم.
نيش ِ نيزهئي بر پارهي ِ جگرم، از بوسهي ِ لبان ِ شما مستيبخشتر بود
چرا که از لبان ِ شما هرگز سخني جز بهناراستي نشنيدم.
و خاري در مردم ِ ديدهگانام، از نگاه ِ خريداريي ِتان صفابخشتر
بدان خاطر که هيچگاه نگاه ِ شما در من جز نگاه ِ صاحبي به بردهي ِ
خود نبود...
از مردان ِ شما آدمکشان را
و از زنان ِتان به روسبيان مايلترم.
من از خداوندي که درهاي ِ بهشتاش را بر شما خواهد گشود، به
لعنتي ابدي دلخوشترم.
همنشيني با پرهيزکاران و همبستري با دختران ِ دستناخورده، در
بهشتي آنچنان، ارزانيي ِ شما باد!
من پرومتهي ِ نامُرادم
که کلاغان ِ بيسرنوشت را از جگر ِ خسته سفرهئي جاودان گستردهام.
گوش کنيد اي شمايان که در منظر نشستهايد
به تماشاي ِ قربانيي ِ بيگانهئي که منام ــ :
با شما مرا هرگز پيوندي نبوده است.![]()
![]()
نوشته شده توسط S a M a N e H در جمعه دوم تیر 1385 ساعت 13:55 موضوع | لینک ثابت
ببين بزار حرف آخرمو بزنم
جون مادرت واسه يه بارم شده فقط خوب بخونش بعد خوب بهش فکر کن
من هموني هستم که بودم عوض نشدم
اگه اين يه ماه دوري واسه تو سردي اورد
واسه من اين طوري نبوده
اگه فکر ميکني که ديگه مهربون نيستم ديگه عاشق نيستم اصلا ديگه هيچي نيستم....... داري اشتباه ميکني
بايد بگم که به قول خودت من مسئول تفکرات و تصورات شما نيستم
من به عشقمون ايمان دارم و مي دونم اين دوريها نمي تونه اونو ازم بگيره
چون جوري با هام پيوند خورده که هيچي نمي تونه ازم جداش کنه هيچي نمي تونه نابودش کنه
اين جداييها واسه من آخره راه نيست
برام پايان عشق نيست
به قول خودت پايان برام معني نداره
اگرم بخوام نمي تونم تمومش کنم
حتي اگر همه ي اين عشق و علاقه اي که گفتم يه طرفه باشه
فقط وقتي بعضي حرفارو بهم ميزني بدون اين که خودت بفهمي
مي خواي اونو بزور ازم بگيري
فقط تو اين لحظه ها جاي خاليشو بد جوري تو قلبم احساس مي کنم
که ديگه با هيچي نمي تونم پرش کنم حتي با يه عشقه ديگه
يعني يه جورايي دوست دارم خالي بمونه
فقط به اين اميد که دوباره خودت برگردي و پرش کني اين خالي بودنو تحمل ميکنم
همين
نوشته شده توسط S a M a N e H در پنجشنبه یکم تیر 1385 ساعت 9:3 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

برای شروع.....
آنگاه که عشق سر کش ترین اسب گله است
و محبت مادیان او
و هنگامی که این دو در کنار هم گله را راهنمایی می کنند
آنگاه است که خوشبختی متولد می شود
و زندگی رنگ و بویی جدید به خود می گیرد
و همانا خوشبختی در عشق و محبت است
و بس.....
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
POWERED BY